
عشق
من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را

می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا
یه جایی که دور باشم از غصه های دنیا
دلم اسیر نباشه اشکام غلیظ نباشه
اگر غلیظ هم باشه به پای عشقم باشه

همه می پرسند:
چیست در زمزمه ی این جرعه ی آب؟
چیست در همهمه ی دلکش مرگ؟
چیست در بازی ان ابر سپید روي اين آبي آرام بلند
كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده ي جام؟
كه تو چندين ساعت ، مات و مبهوت به آن مي نگري!؟

بر روي سنگ مزارم بنويسيد : آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش او زاده غم بود و ز غمهاي جهان گشت فراموش.
مرگ داشت با زندگي دردو دل ميکرد، بهش گفت تو چرا واسه همه دوست داشتني هستي و همه دوست دارن با تو باشن ولي من واسه هيشکي ارزش ندارم ؟؟! زندگي بهش گفت چون تو يه حقيقتي و من يه دروغ !!به غم كسي اسيرم كه زمن خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اسر ندارد غلط است كه گويند دل به دل راه دارد دل من زغصه خون است دل او خبر ندارد.

برایت می نویسم
فریاد کنم اندوه سال های نبودنت را
آنقدر از من دوری که برای رسیدن
تقویم قد نمی دهد